دیوارها پر از عکس های عروسی است ؛ عکس هایی که دامادش بهرام رادان است و عروسش لیلا حاتمی ! یک سالن بزرگ که با مبل های راحتی سبز رنگ و دکورهای ساده ی قهوه ای رنگ تزیین شده است . درست شبیه خانه ی یک زوج جوان . اینجا یکی از لوکیشن های فیلم بی پولی است ؛ دومین فیلم حمید نعمت ا... بعد از بوتیک . بهرام رادان کنار حمید نعمت ا... نشسته و با حرارت خاصی حرف می زند . جلوتر ، متوجه می شوم درباره ی سکانسی که می خواهد بازی کند مشورت می کند . به گرمی با همه حرف می زند و گاه یک شوخی چاشنی حرفش می کند . شلوار راحتی چهارخانه و یک تی شرت سفید رنگ به تن دارد . موهایش هم به همت بچه های گریم به هم ریخته شده است . یک نوزاد هفت ، هشت ماهه میان یک زن و مرد جوان و بچه های گروه دست به دست می شود ، اما آرام نمی گیرد و گریه می کند . اسمش تارا است . لیلا خاتمی هم کنار در ورودی آپارتمان نشسته و یک بطری آب در دست دارد که رویش با ماژیک نوشته شده : حاتمی . مدام به بچه های گروه سفارش می کند که نزدیکش نشوند ، چون سرما خورده است . او هم لباس های صحنه را به تن دارد . یک بلوز و دامن گل بهی زرشکی به تن دارد که با شالی که سرش کرده هماهنگ است . انگار وقت شناس تر از بقیه است . این را از روی ساعت ورودی که در دفتر برنامه ریزی گروه برای همه نوشته شده : می فهمم . جلوی اسمش نوشته شده ساعت ورود : 6:30 صبح ، ساعت گریم 7 صبح ... و از دیگران زود تر آمده . یک سری اسباب بازی وسط اتاق روی فرش می ریزد و مقداری کاغذ ریز شده داخل قلکی می اندازند .لینجا متوجه می شوم که تارا قرار است نقش بچه ی بهرام و لیلا (یا ایرج و شکوه فیلم) را بازی کند . صحنه آماده شده ، دستیار کارگردان می گوید : " خانم حاتمی ، آقای رادان تشریف بیاورید تمرین . " لیلا قبل از رسیدن به فرش کفش هایش را در می آورد و وسط اسباب بازی ها روی زمین می نشیند . بچه را بغل می کند ، اما هر چه قربان صدقه اش می رود و با اسباب بازی هایی که جلویش ریخته سرگرمش می کند و می گوید : " چه قدر تو نازی ! جانم بیا بازی کن جانم ... " اما فایده ای ندارد . تمرین بدون حضور بچه آغاز می شود . پشت دوربین فیلم برداری چهره ی آشنایی را می بینم ؛ علیرضا زرین دست ، مدیر فیلم برداری بی پولی است . روی صندلی صدا بردار هم خانزادی نشسته است . نعمت ا.. سه ، دو ، یک می گوید و تمرین شروع می شود . لیلا یک کاغذ داخل قلک کودک می اندازد و با خودش می گوید : " ببین مامان جون این جوری ، این جوری باید پول بندازی توش نگاه کن . " بهرام با سر و وضع خواب آلود از اتاق بیرون می آید و می گوید : "این پی پی کرد ؟ " هنوز لیلا جواب نداده که زرین دست می گوید : " هیچ کس جلوی اپن آشپز خانه نباشه . این جا تو آیینه دیده می شه ." کسانی که جلوی آشپزخانه ایستاده اند ، کنار می روند و تمرین دوباره شروع می شود . " این پی پی کرد ؟ " " دیدم نبود . " " چی کار داری می کنی ؟ " " دارم یادش می دم چه جوری پول بندازه تو قلک که فرهنگ پس انداز پیدا کنه . " این بار صدای خانزادی بلند می شود : " یه ماشین دم در داره درجا کار می کنه . صداش هست ." دستیار کارگردان بیرون می رود و در این میان نعمت ا.. به بهرام می گوید : " بهرام جان خواب آلو ، طلبکار و دمغ و شکار باش . دلم می خواد حالت مچ گیری داشته باشه . " چشم محکمی می گوید و دوباره تمرین شروع می شود . این بار بهرام دمف تر و اخموتر می شود . " این پی پی کرد ؟ " " دیدم نبود . " " چی کار داری می کنی ؟ " " دارم یادش می دم چه جوری پول بندازه تو قلک که فرهنگ پس انداز پیدا کنه . " " بده به این قلک رو خانم پس انداز . " " توش پول نیست . " " بده من رو گول نزن . " بهرام در قلک را باز می کند . کاغذهای ریز ریز از داخل قلک بیرون می ریزد . یک 100 تومانی میان پول ها پیدا می کند . 100 تومانی را بر می دارد و می گوید : " پس این چیه ؟ " " این پوله ؟! " " بفهمم پول قایم کردی دیگه نه من نه تو ها . " حمید نعمت ا.. کات می دهد . حالا تارا آرام شده . مادرش او را داخل می آورد . لیلا او را روی پاهایش می نشاند و دوباره شوع به قربان صدقه رفتن می کند . این بار دیگر تمرین نیست . خانزادی اشاره می کند یکی از دستیارها کولر را خاموش کند . صدا .... رفت دوربین ... می چرخد ، حرکت .. و دوباره از اول شروع می شود . اما این بار بهرام 100 تومانی را میان کاعذهای ریز شده که بچه های صحنه دوباره داخل قلک ریخته اند پیدا نمی کند . همه می خندند . زرین دست می گوید : " یکی پول رو نشونش بده . " و نعمت ا... کات می دهد و برداشت دوم شروع می شود . این بار تارا به محض ورود بهرام نگاهش می کند و لبخند می زند . اما وقتی لیلا و بهرام مشغول رد و بدل کردن دیالوگ ها هستند ، چهار دست و پا از صحنه خارج می شود . باز هم نعمت ا.. کات می دهد و همه می خندند . دوباره شورع می شود . بالاخره به خیر و خوشی تمام می شود . لیلا بعد ار هر برداشت دست هایش را می شوید . پستونک بچه را وقتی زمین می افتد ختماً می شوید و می گوید : " به خدا این جا آلوده است . همه با کفش رفت و آمد می کنن ، بچه مریض می شه .کاش یه پستونک دیگه داشتیم . " تارا دوباره بی تابی می کند . مادرش می گوید : " این خیلی گرماییه . کولر خاموشه ، گرمش شده . " بهرام هم بیرون می رود و می گوید : " آره خیلی گرمه . ، بهرام و تارا گرمشونه . " بچه ها می خندند .
---------------------------------------
+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت11:33 PMتوسط شادی |
|